تبليغاتX
روزگار با هم بودن دو عاشق
روزگار با هم بودن دو عاشق

عاشقتم سعیده جونم

سلام خدمت همه دوستای گلم اومدم ازتون خداحافظی بکنم اخه من امروز یعنی سه شنبه نوزده ابان

ماه اعزام میشم به خدمت سربازی عزیزای من منو ببخشین اگر تو این مدت اذیت و ازری به شما

رسوندم دوستای گلم مواظب خودتون باشید و برای همه عاشقان دعا کنید عزیزای من نمیدونم چطور

باید از شما دل بکنم و برم ولی هر شروعی پایانی داره ولی امیدوارم دوران اموزشی من زودتر تموم بشه

و من زودتر بیام بیشتر از این پر حرفی نمیکنم و همه شما به خدا میسپارم همیشه شاد و موفق باشید

وما هم فراموش نکنید وبرامون نظر بذارید حتما سعیده جونم میاد پیشتون راستی مواظب عشق من

باشید و با نظرهای خودتون اونو تنها نذارید من تا چند ساعت دیگه مهمون مردم دزفول میشم 

دوستار شما  مانی

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:36 توسط مانی و سعیده| |

سلام خدمت همه دوستای گلم مرسی که تو این مدت منو تنها نذاشتین دوستای گلم بخدا قسم که

من برای تک تک شما دعا کردم چه در مشهد و چه در قم عزیز ان امیدوارم بازم پیش من بیایید تو این

سفر با چند نفر از دوستان هم وبلاگی دیدار کردم واقعا ازاونا هم متشکرم که منو با روی باز قبول کردن و

منو با اداب و رسوم شهرشون اشنا کردن و هر کدام هدیایی به عنوان یادگاری با هم ردبدل کردیم  بازم

میگم متشکرم از همه


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 16:50 توسط مانی و سعیده| |

 

سلام دوستان عزیزم خوبین.....من از تک تکتون ممنونم که من رو تنها نمیزارین..........

من امشب میرم مشهد....و همه شما رو دعا میکنم.دلم براتون تنگ میشه حلالم کنید..سلامتوت رو به امام رضا میرسونم...............

                                                                                                 دوستدار شما مانی

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 17:33 توسط مانی و سعیده|

یک روز آموزگار از دانش آموزانش که در کلاس بودند پرسید: آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند: «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید هم شاگردیهایش شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.


پسر بچه اما پرسید: آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

هم شاگردیهایش حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

پسر بچه جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت پسر بچه را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود


نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:27 توسط مانی و سعیده|

از زندگي خسته شده بود.... شقيقه هاش تير مي کشيد .. بي تفاوت به ديوار سفيد خيره شده بود... چقدر خسته بود... از نگاهش پيدا بود. تنها اوميدانست...

چقدر دوستش داشت؟ جواب اين سوال را نمي دانست اما کسي در درونش فرياد ميزد يک دنيا اما دنيا به چشمش کوچک بود...به اندازه ي تمام ثانيه هايي که با ياد او.فکر او صداي او زندگي کرده بود... اما باز هم کم بود چون همه ي انها به نظرش به کوتاهي يک روياي شيرين بي بازگشت بود.... هر اندازه که بود.مطمعن بود که ديگر بدون او حتي نفس هم برايش سنگين خواهد بود و مي دانست ديگر بي او زندگي چيزي کم دارد به رنگ عشق!

نگاهش به جعبه ي کوچکي بود که روي ميز بود. دستش را دراز کرد جعبه را برداشت.نفسش داشت بند مي امد. ياد يک هفته پيش افتاد که با چه شوق و ذوقي رفت و خريدش تا بدهدش يادگاري .يادگاري که با ان عشق را جاودان سازد..چه قدر زيبا بود ... درخشش نگينش توجه همه را به خود جلب ميکرد. چه قدر با خودش تمرين کرد. شب از هيجان خوابش نبرد. اخه فردا باهاش قرار داشت . صبح زود بلند شد . يک دوش گرفت. کت شلواري را که مي دانست خيلي دوست دارد پوشيد. حسابي خوش تيپ کرد. جعبه را گذاشت تو جيبش. اما طاقت نياورد باز کرد و بار ديگر نگاهش کرد. چه قدر زيبا بود اما ميدانست اين زيبايي در برار ان عزيز که دلش را سال ها بود دزديده بود هيچ است.

سر ساعت رسيد. از تاخير داشتن متنفر بود.چند دقيقه بعد او امد. کمي اشفته بود. با خودش گفت حتما براي رسيدن به من عجله کرده است. سر ميز هميشگي شان نشستند. کمي صحبت کردند. کم حرف بود. بيشتر دوست داشت که بشنود. از همه چيز برايش گفت. داشت کم کم حرفاش را جمع و جور مي کرد. از اضطراب تو جيبش با جعبه بازي مي کرد. تا خواست حرف دلش را بزنه.. وسط حرفش پريد گفت.. .... يک چيزي را مي خواستم بهت بگم. من دارم ميرم. تا اخر هفته ي ديگه... ديگه هيچي نشنيد .. انگار که مرد.. قلبش ديگه نمي زد.. صداش در نمي امد.گلوش خشک شده بود....تا اينکه به سختي گفت؟ چي ؟؟؟ يک بار ديگه بگو... بغض کرد گفت: من دارم ميرم. مجبورم. بابا برام بيليت گرفته. خودم هم نمي دونستم.. اصلا باورم نميشه.فقط يک خواهش دارم اين يک هفته ي اخر را باهم خوش باشيم و بذار با يک دنيا خاطرات قشنگ اين داستان تموم شه...نمي خواست هيچي بشنوه. حاضر بود بقيه عمرش را بده و زمان در چند دقيقه قبل ثابت بمونه. اما حيف نمي شد.. از سر ميز بلند شد. ناي راه رفتن نداشت. انگار همه ي دنيا روي دوشش بود. گفت بعدا بهت زنگ ميزنم. صدايي راشنيد که ميگفت: تو را خدا اروم باش.. مواظب خودت باش... نفهميد چه طوري خودش را رساند خونه . رفت تو اتاقش . خودش را انداخت رو تخت. و تنها صداي يک احساس خيس بود که سکوت تنهاييش را مي شکاند. نفهميد چند ساعت گذشته بود. برايش مهم نبود. موبايلش را نگاه کرد 10 تا اس ام اس با 3 تا ميسکال! مي دانست که از نگراني دارد مي ميرد. بهش زنگ زد. سعي کرد بروز ندهد  اما نشد تا صدايش را شنيد که گفت بله بفرماييد بغضش ترکيد....گوشي را قطع کرد . چند دقيقه بعد دوباره زنگ زد.. با خودش عهد بسته بود که اخرين خواسته اش را با جون دل انجام بدهد. و اين يک هفته را با هم خوش باشند. هر روز به جاهايي سر ميزدند که با هم رفته بودند. جاهايي که با هم خاطره داشتند. شب ها هم تا سپيده با تلفن حرف مي زدند. به ياد تمام شب هايي که با هم تا صبح از عشق گفته بودند.

ثانيه برايشان عزيز بود. قيمتش قدر تمام عشقي بود که بهم تقديم کرده بودند. اما اين ثانيه ي عزيز خيلي بي رحم و بي تفاوت به زمين و زمان در گذر بود و يک هفته به سرعت يک نيم نگاه عاشقانه گذشت.. روز اخر شد ... لحظه ي اخر فرا رسيد ... وقت گفتن خداحافظي ... نمي خواست از دستش بدهد . نمي خواست بذارد برود... نمي خواست.......... اما...............

نگاهش کرد. اخرين نگاه. چقدر دوستش داشت... گفت مواظب خودت باش.. گفت: تو هم همين طور. سخت نگير اين نيز بگذرد.

گفت: بي تو نمي گذره!!! اشک تو چشامانش حلقه زده بود اما نمي خواست اشکهايش را ببيند!بوسيدش.. چقدر گرمايش را دوست داشت . اما حيف که اخرين بوسه بود... براي اخرين بار نگاهش کرد سرش را به زير انداخت و رفت بي خداحافظي.. صدايي را مي شنيد که مي گفت: خداحافظ...

نگاهش به ساعت افتاد.هنوز نرفته بود . با اينکه همين چند ساعت پيش او را ديده بود اما دلش تنگ شده بود.. خيلي تنگ.

صداي موبايل او را از عالم رويا به واقعيت بازگرداند . گوشي را برداشت. صداي اشنايي بود..: من پروازم را از دست دادم. نميرم.

مي اي دنبالم؟

اين بار هم چيزي نمي شنيد . صدا گفت: صدام مياد؟ ميگم نمي رم. پيشت مي مونم . دوست دارم. مي اي دنبالم؟

به خودش امد: اره . همين الان اومدم

گوشي را قطع کرد. چه قدر خوشحال بود. زندگي با عشق و ديگر هيچ.چشمش به جعبه ي روي ميز افتاد هنوز هم درخشش زيبا بود
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 8:36 توسط مانی و سعیده|

 

تو بــــارون كه رفتی ، شبم زیر و رو شد
یه بــغض شكســـته رفیــق گلــوم شد
تو بـــارون كه رفتی ، دل باغچه پژمـــرد
تمام وجـــودم توی آیینه خط خـــورد

هنـــوزم كه بارون تو كوچه میباره
دلـــم غصه داره ، دلــــم بی قــــراره
نه شـــب عاشقـــانه ست ، نه رویا قشنگه
دلــــم بی تو خـــونه ، دلــــم بی تو تنـــگه

یه شب زیـــر بارون كه چشمم به راهـــه
میبینـــم كـــه كوچه پر نـــور مـــــاهـــه
تو مــــاه منـــی كه تو بارون رسیدی
امید منـــی تو شب نـــا امیـــدی

 

 تقدیم به بهترین و عزیز ترین

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:53 توسط مانی و سعیده|

سقراط : تحمل ظلم از ارتکاب آن بهتر است

افلاطون : مرد را به قدرت بازویش امتحان کنید نه به قول او .

ارسطو : چون اکثریت شهروندان از طبقات فقیر جامعه می باشند و تعداد ثروت مندان اندک است ، پس می بایست دولت خواسته افراد بی چیز را برآورده کند.

ارد بزرگ : آنکه بر کردار خویش فرمانروایی کرد و دلیرانه بسوی راه های نارفته رفت بی شک آموزگار آیندگان خواهد شد .


2---

سقراط : هر چه جست و جو کردم ، کسی را نیافتم که به نادانی خویش اعتراف کند ، پس من که خود می دانم از همه نادان ترم ، داناترین مردمان هستم .

افلاطون : هنر را برخاسته از خیال است و در پائین ترین مرتبه هستی و شناسایی جای دارد .

ارسطو : آن جا که طبیعت نتواند مرد بیافریند زن را خلق می کند و زنان را دارای کمبود درکیفیت هستند .

ارد بزرگ : آرمان را نباید فراموش ساخت اما می توان هر آن ، به روشی بهتر برای رسیدن به آن اندیشید .


3---

سقراط : نه اینگونه نیست که هرکس پیروز باشد بر حق است.

افلاطون : خدا سرچشمه همه چیز نیست، بلکه تنها سرچشمه نیکی است .

ارسطو : اظهار نظر در باره یک خانه منحصر به معمار نیست بلکه کسی که در خانه زندگی می کند نیز صاحب نظر است و بالاخره این آشپز نیست که تعیین می کند که آیا غذا خوش مزه است و یا نه ، بلکه مهمان.

ارد بزرگ : آدمهای فرهمند به نیرو و توان خویش ایمان دارند .


4---

سقراط : خودت را بشناس .

افلاطون : انسانها خوبی را دوست دارند و می خواهند که خوبی همیشه از آن ایشان باشد .

ارسطو : هر چند مزاج سودایی، تعادل اخلاقی را از میان می برد، امّا این آتش حرارتی ایجاد می کند که با آن ارواح مستعد ، خود را گرم می کنند و نبوغ خویش را بروز می دهند .
ارد بزرگ : اهل سیاست پاسخگو هستند ! البته تنها به پرسشهایی که دوست دارند !!!.


5---

سقراط : اطاعت حکم دولت برای نظام اجتماعی واجب است ولو آنکه حکم دولت به خطا و ضرر شخص باشد .
افلاطون : زشتی و بی وزنی و ناهماهنگی انعکاس هایی هستند از روحی زشت و ناهماهنگ، همچنان که زیبایی و موزونی و هماهنگی، تصاویر روحی شریف و هماهنگ اند

ارسطو : هنرمند دست دارد و فیلسوف اندیشه. دست در صنعت وسیله وسیله هاست و اندیشه در فلسفه ((صورتِ صورت ها)). شاعر و فیلسوف هر دو از نعمت فراموش کردنِ نفس خویش – نعمتِ از خود رستن – بهره مندند. هر دو چابکند و سودایی مزاج – هر دو پر هیجان و پر احساسند – هر دو بی خواب و بی آرامند و از رنج فکری و امعان نظر لذّت می برند، آن ها نوابغند و اگر سودای مزاج آن ها مفرط شود، دیوانه خواهند شد .

ارد بزرگ : آنچه رخ داده را باید پذیرفت اما آنچه روی نداده را می توان به میل خویش ساخت .


6---

سقراط : اگر به ما ظلمی روا شد نیز نباید آن را با ظلم دیگری پاسخ دهیم چراکه به رغم آنچه مردم می پندارند این کار برخلاف عدالت است.

افلاطون : شاعران را باید تاج‌گلی بر سرشان گذاشت و از آرمانشهر بیرون کرد چون آنها دروغگو هستند و بر اساس تخیل صحبت می‌کنند

ارسطو : انسان واقعی از نیکی کردن به دیگران خوشحال می شود اما از اینکه دیگران به او نیکی کنند شرمنده می شود زیرا آن نهایت بزرگواری و این نهایت حقارت است و هیچ کس دوست ندارد حقیر شود .

ارد بزرگ : سرزمینی که اسطوره های خویش را فراموش کند به اسطورهای کشورهای دیگر دلخوش می کند فرزندان چنین دودمانی بی پناه و آسیب پذیرند .


7--- 

سقراط : تا هنگامی که یک قانون مغایر امر الاهی نیست، لازم الاتباع است.

افلاطون : پست ترین مرتبه شناخت، خیال است که نخست تصویرها و سایه ها را دربردارد و دیگر انعکاس چیزهای محسوس در آب و در اجسام سخت و صاف را. پس از آن مرتبه عقیده است که چیزهای محسوس جاندار و غیرجانداررا درمی یابد. خیال و عقیده، هردو مربوط به شناسایی جهان محسوس اند و از پندار برمی خیزند، فراتر از آن، استدلال عقلی و علم است که پله های شناسایی جهان معنا هستند و برخاسته از فهم، استدلال عقلی به شناخت ریاضیات می انجامد و علم، شناخت ایده ها را ممکن می سازد.

ارسطو : سیارات حول زمین ثابت می چرخند .
ارد بزرگ : آنکه به سرنوشت میهن و مردم سرزمین خویش بی انگیزه است ارزش یاد کردن ندارد .


8---

سقراط : آنگونه باش که می خواهی به نظر برسی .

افلاطون : تا جایی که می توانیم [باید] شبیه خدا شویم و آن هم عبارت است از دادگر و درستکار شدن به یاری حکمت .

ارسطو : با نظری به اطفال تربیت یافته ، آشکار می شود که سرگرمی و تفریح ، خود هدف نیست چرا که یادگیری و بازی ، نمی تواند با یکدیگر همراه شود از آن جهت که یادگیری مستلزم درد و رنج است. از این رو بازی اطفال ، تنها از آن جهت ضرورت می یابد که موجب رفع خستگی ناشی از تحصیل ، آن هم تحصیلی رنج آور شده و آنان را مهیای یادگیری بیشتر می کند.

ارد بزرگ : آزادی باجی به مردم نیست ! چرا که مال و داشته آنهاست.


9---

سقراط : قوانینی عادلانه است که سازگار با اوامر الاهی باشد .

افلاطون : باید ناظر همه هنرمندان و پیشه وران باشیم و نگذاریم، خواه در نقاشی و ... و در آثار دیگری که پدید می آورند، صفاتی ناپسند از قبیل لجام گسیختگی و پستی و زشتی را نمایان سازند و اگر نتوانند مطابق این قاعده کار کنند، باید آنان را از پدیدآوردن آثار هنری باز داریم...

ارسطو : آسمان متشکل از فلکهای تودرتو و متحدالمرکزی است که حرکتهای خاص خود را دارند. هر فلک شامل یک یا چند جرم آسمانی (ثوابت و سیارات ) است که با حرکت افلاک تغییر مکان می دهند. بنابراین ، هر فلک محرک آن دسته از جرمهای آسمانی است که در آن قرار گرفته اند. از بالاترین فلک (فلک ثوابت ) به پایین ترین آنها (فلک قمر) از کمال فلکها کاسته می شود. این فلکها منشأ تغییرات فیزیکی ، شیمیایی و زیستی در کرة زمین اند.

ارد بزرگ : شالوده و زیربنای گسترش هر کشور ، فرهنگ است .


10---
سقراط : با پدر و مادر چنان رفتار کن که از اولاد خود توقع داری .

افلاطون : با گذر زمان شاعران نخستین کسانی بودندکه باب قانون شکنی و بی سلیقگی را باز کردند، اینان استعداد طبیعی برای شعر گفتن داشتند، ولی از نظم و قانونی که بر موسیقی حکم فرماست بی خبر بودند، از این رو عنان خود را به دست توده مردم سپردند و فراهم ساختن لذت برای شنوندگان را یگانه هدف خود قرار دادند... و این عقیده نادرست را ترویج کردند که شعر و موسیقی تابع قوانین خاصی نیست بلکه بهترین معیار خوبی و زیبایی موسیقی، لذتی است که به شنوندگان دست می دهد...

ارسطو : هیچ چیز نامتناهی بالفعلی وجود ندارد، به همین جهت تمام اجزاء جهان متناهی هستند..
ارد بزرگ : ستایش گران میهن ، زنان و مردان آزاده اند .


11---
سقراط : زیر پا نهادن قوانین ناعادلانه است .

افلاطون : نخستین پایه تربیت تن و روح کودک جنبش دائم و شبانه روزی است .

ارسطو : داشتن چیزی، غیر از حافظه نیست.

ارد بزرگ : خوش نامی بزرگترین فر و افتخار هر آدمی است .


افلاطون : آغاز هر کار مهمترین قسمت آن است

افلاطون : دانایان حرف می زنند چون چیزی برای گفتن دارند . احمق ها حرف می زنند چون باید چیزی بگویند .



12---

سقراط : سعی کن آنچه مقدر است ، آرام تحمل کنی .

افلاطون : ما قادر نیستیم از چیزی که پیوسته در حال تغییر است، شناخت حقیقی پیدا کنیم. جهان طبیعت پیوسته در حال تغییر است و شناخت حقیقی نمی تواند به آن تعلق بگیرد. در مورد عالم ظاهر، یعنی عالم محسوسات، فقط می توان با حدس و گمان حرف زد .

ارسطو : پنچ چیز خلاف عقل سلیم است: برهان و جدال و خطابه و شعر و مقالطه . که این پنج چیز با منطق مخاطب مقابله می کند و او را گول می زند شعر اینگونه است.
ارد بزرگ : آدم های بزرگ به خوشی های کوتاه هنگام تن نمی دهند .


13---

سقراط : فرق انسان با حیوان در کنترل هوای نفس و هوسهاست .

افلاطون : روح پیش از آنکه در جسم حلول کند، در عالم مثال وجود داشته و مثل یعنی حقایق را درک کرده است. اما همین که به این دنیا آمد و در بدن انسان حلول کرد، همه مثالها را از یاد می برد. با این حال، خاطره ای مبهم از آن ها را داراست، طوری که وقتی در جهان طبیعت با موجودات مختلف و شکل ها و صورتهای آنها روبرو می شود ، به یاد عالم مثال و صورتهای آن می افتد و همین امر در روح ، حسرت بازگشت به جهان اصلی را بر می انگیزد .

ارد بزرگ : زیبارویی که می داند زیبایی ماندنی نیست پرستیدنی ست.

ارسطو : تجربه میوه ای است که آن را نمی چینند مگر پس از گندیدن.

ارسطو : خردمند هر آنچه را که می داند نمی گوید و هر آنچه را که بگوید می داند.


سقراط : ابله ترین دوستان ما، خطرناک ترین دشمنان هستند.

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:25 توسط مانی و سعیده|

مرامی بینی و هر دم  زیادت میکنی در دم

                      ترا می بینم و میلم زیادت می شود هر دم

بسامانم نمی پرسی  نمی دانم چه سر داری

                     به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و برگردی

                            گذاری ارو بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن مگر در خاک وان دم هم

                          که بر خاکم روان گردی بگیر ددامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دهم دم میدهی تا کی

                            دمار از من براوردی  نمی گویی براوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم

                         رخت می دیدم وجامی هلالی باز می خوردم

کشیدم در برت ناگاه  وشد در تاب گیسویت

                                  نهادم بر لب رواجان و دل فدا کردم

تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان می ده

                    چو گرمی از تو میبنم چه باک از خصم دم سردم

 

                        تقدیم به بهترین و عزیز ترین

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 15:3 توسط مانی و سعیده|

مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید . تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

1- ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.

 2- چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید.

 3- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند.



 

4- سعی کنید انگشتان شست را از هم جدا کنید. انگشت شست نمایانگر والدین است. انگشت های  شست می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام  انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

5-لطفا مجددا انگشت های شست را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.

6- اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

7- انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند.

 عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.

نظر شما چی هست ؟

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 11:56 توسط مانی و سعیده|

..

فقط اوست که میداند وزن دعای پاک وخالص چقدر است

وقتی ناراحتید از این که به ان چیزی که می خواستید نرسیده اید،محکم بنشینید و خوشحال

باشید. زیرا خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست

وقتی اتفاقی برایتان می افتد چه خوب و چه بد به معنایش فکر کنید.در پشت اتفاقات زندگی منظوری نهفته است. که به شما یاد میدهد چطور بیشتر بخندید و سخت گریه کنید

شما نمی توانید کسی را وادار کنید دوستتان بدارداما می توانید به کسی تبدیل شوید که دوستش

میدارند

بهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوست دارید از دست دهید

نه اینکه او را به خاطر غرورتان از دست دهید

ما زمان زیادی زا صرف می کنیم تا کسی را برای دوست داشتن پیدا کنیم

یا خطای کسی را که دوست داریم بگیریم.اما چه خوب می شد که یک زمان

برایبیشتر محبت کردن صرف کنیم

هرگز یک دوست قدیمی را ترک نکنید.جانشینی برای او پیدا نخواهید کرددوستی مانند فرش

هر چه کهنه تر بهتر

یک بچه همواره می تواند ۳ چیز بهادم بیاموزد:

۱-شاد بودن بدون دلیل

۲-همیشه به کاری مشغول بودن

۳-تقاضاکردن انچه با تمام وجود می خواهد

(فاصله)،عشق های معمولی را از بین می برد.

اما(فاصله)عشق های بزرگ و همیشگی را شدت می بخشد و زیادتر می کند.

مانند باد که شمع را خاموش می کند و اتش را شعله ور می سازد.

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 22:22 توسط مانی و سعیده|


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ