عاشقتم سعیده جونم
سلام دوستای گلم من فردا دباره بر میگردم پادگان دزفول تا بعد از انجام دادن اردو دوران اموزشی تقسیم بندی میشویم و هر کس به یگان مورد نظر فرستاده میشود دوستای گلم برام دعا کنید من تو شهر سردسیری بیفتم چون از گرما متنفرم خب دوستای گلم مواظب سعیده جونم باشید همه شما به خدا میسپارم این شعر هم بذارم که دوسان کمی بخندن غریب غربتم دور از ولایت به خدمت میرم جانم سلامت دم دروازه دزفول رسیدم صدای طبل شیپور شنیدم نگو دزفول بگو ویرانه غم نگهبانی زیاد مرخصی کم نوشتم نامه ای با برگ چای کلاغ پر میرم مادر کجایی گروهبانان مرا بیچاره کردن لباس شخصی ام را پاره کردن شدم سرباز که نامه ای دفتری شد که خدمت کردنم حتمنی شد نه یک ماه ونه چهار ماه چطور طاقت بیاورم 24 ماه لباس دولتی رنگ زمینه برادر غم مخور دنیا همینه خیال کردم سربازی دوساله ندانستم عمر یک جوانه نگهبانم نگهبانم دم در ستاره میشمارم با دل تنگ س و هم اینکه امتحانش شروع شده و تا بهمن ماه دیگه نمیتونیم با هم حرف بزنیم دوستای گلم برای سلامتی خواهر خوبم زری و پدر سعیده جون دعا کنید که زودتر خوب بشن و هم برای سعیده جونم که امتحانات خوب بده و هم برای من که طاقت داشته باشم که تا اون موقع دق نکنم شخصي
از بزرگان هند به قصد مجاورت کربلاي معلّي به اين شهر آمد و مدت شش ماه در
آنجا ساکن شد و در اين مدت داخل حرم مطهر نشده بود و هر وقت زيارت حضرت
امام حسين عليه السلام را اراده ميکرد، بر بام منزل خود رفته، به آن حضرت
سلام مي کرد و او را زيارت مينمود؛ تا اين که سرگذشت او را به «سيد
مرتضي»که از بزرگان آن عصر و مرسوم به «نقيب الاشراف» بود رساندند.
سيد
مرتضي به منزل او رفت و در اين خصوص او را سرزنش نمود و گفت: «از آداب
زيارت در مذهب اهلبيت عليه السلام اين است که داخل حرم شوي و عقبه و ضريح
را ببوسي. اين روشي را که تو داري، براي کساني است که در شهرهاي دور
ميباشند و دستشان به حرم مطهر نميرسد.»
آن مرد چون اين سخن را شنيد گفت: «اي نقيب الاشرف» از مال دنيا هر چه بخواهي از من بگير و مرا از رفتن معذور دار.
هنگامي
که سيد مرتضي سخن او را شنيد بسيار ناراحت شد و گفت: «من که براي مال دنيا
اين سخن را نگفتم؛ بلکه اين روش را بدعت و زشت ميدانم و نهي از منکر واجب
است.»
وقتي
آن مرد اين سخن را شنيد، آه سردي از جگر پر دردش کشيد. سپس از جا برخاست و
غسل زيارت کرد و بهترين لباسش را پوشيد و پا برهنه و با وقار از خانه خارج
شد و با خشوع و خضوع تمام، نالان و گريان متوجه حرم حسيني گرديد تا اين که
به در صحن مطهر رسيد .
نخست
سجده شکر کرد و عتبه صحن شريف را بوسيد. سپس برخاست و لرزان، مانند جوجه
گنجشکي که آن را در هواي سرد در آب انداخته باشند، بر خود ميلرزيد و با
رنگ و روي زرد، همانند کسي که يک سوم روحش خارج گشته باشد، حرکت ميکرد تا
اين که وارد کفش کن شد. دوباره سجده شکر به جا آورد و زمين را بوسيد و
برخاست و مانند کسي که در حال احتضار باشد داخل ايوان مقدس گرديد و با
سختي تمام خود را به در رواق رسانيد.
چون
چشمش به قبر مطهر افتاد، نفسي اندوهناک بر آورد و مانند زن بچه مرده، ناله
جانسوزي کشيد. سپس به آوازي دلگداز گفت: «اَهَذا مَصرَعُِِِ سيدُالشهداء؟
اَهَذا مَقتَلُ سيدُالشهداء؟ ؛ آيا اينجا جاي افتادن امام حسين عليه
السلام است؟ آيا اينجا جاي کشته شدن حضرت سيدالشهداء است؟»
پس فرياد کشيد و نقش زمين شد و جان به جان آفرين تسليم نمود و به شهيدان راه حق پيوست.» و قول میدم تا اونجایی که بشه به همه شما سر بزنم و از همه دوستای گلم ممنونم که تو این مدت ما تنها نذاشتید که در طول مدتی که من نیستم ومیان و نظر میدن و سعیده جون و منو تنها نمیذارن نهایت تشکر و قدر دانی را دارم امیدوارم روزی بتوانم زحمات شما جبران بکنم دوستدار شما مانی سلام دوستای گلم خوشحالم که دباره اومدم نت بخدا دلم برای همه شما یک ذره شده بود دوستای گلم میخوام کمی از دوران اموزشی براتون بگم از روز اول شروع کنیم که بعد اینکه وارد پادگان باکری دزفول شدیم که تو اولین بازرسی همه وسایل گشتن و همه پسته و کنسرو و تنقلات از ما کش زدن و بعد هم وارد پادگان شدیم روز دوم هم که رفتیم و لباس تحویل گرفتیم و رسما به عقد سپاه درامدیم روز سوم تا هفتم تقریبا بیکار بودیم از هفتم هم بعد هم کلاس ها شروع شد و صبح ساعت چهار نیم بیدار باش بعد ساعت پنج تا پنج نیم نماز بعد نماز تا هفت نظافت و صبحانه بعد اماده شدن برای کلاس تا ساعت یازده ونیم بعد نماز تا دوازده ونیم نماز بعد دباره ساعت یک کلاس تا دو ونیم بعد هم استراحت و نهار تا فردا البته من از نظافت پست شب انکارد صبحگاه و شامگاه معاف شدم چون تو همون هفته دوم پذیرش قسمت فرهنگی شدم دادش های گلم و خواهر های نازنینم و عشق مهربانم همه شما به خدا میسپارم من تا دوشنبه شب هستم سعی میکنم به همتون سر بزنم ماه اعزام میشم به خدمت سربازی عزیزای من منو ببخشین اگر تو این مدت اذیت و ازری به شما رسوندم دوستای گلم مواظب خودتون باشید و برای همه عاشقان دعا کنید عزیزای من نمیدونم چطور باید از شما دل بکنم و برم ولی هر شروعی پایانی داره ولی امیدوارم دوران اموزشی من زودتر تموم بشه و من زودتر بیام بیشتر از این پر حرفی نمیکنم و همه شما به خدا میسپارم همیشه شاد و موفق باشید وما هم فراموش نکنید وبرامون نظر بذارید حتما سعیده جونم میاد پیشتون راستی مواظب عشق من باشید و با نظرهای خودتون اونو تنها نذارید من تا چند ساعت دیگه مهمون مردم دزفول میشم دوستار شما مانی من برای تک تک شما دعا کردم چه در مشهد و چه در قم عزیز ان امیدوارم بازم پیش من بیایید تو این سفر با چند نفر از دوستان هم وبلاگی دیدار کردم واقعا ازاونا هم متشکرم که منو با روی باز قبول کردن و منو با اداب و رسوم شهرشون اشنا کردن و هر کدام هدیایی به عنوان یادگاری با هم ردبدل کردیم بازم میگم متشکرم از همه سلام دوستان عزیزم خوبین.....من از تک تکتون ممنونم که من رو تنها نمیزارین.......... من امشب میرم مشهد....و همه شما رو دعا میکنم.دلم براتون تنگ میشه حلالم کنید..سلامتوت رو به امام رضا میرسونم............... دوستدار شما مانی![]()
![]()

داستان مردي که به زيارت امام حسين عليه السلام نميرفت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید هم شاگردیهایش شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
پسر بچه اما پرسید: آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
هم شاگردیهایش حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
پسر بچه جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره های بلورین اشک، صورت پسر بچه را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


